
دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش...

ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنك ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينكار
ليك بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس ...
* آخر شاهنامه-مهدی اخوان ثالث
* از روبروی حسینیه شیخ کاظم می گذشتم. کوچه ای روبروی اروند ونوار مرزی.دست به دوربین شدم که نتیجه اش شد این و چند عکس دیگر که درآینده خواهید دید.
۱)

۲)

ديريست كه رابطهام با خدا كم است
چيزي ميان سينهءمن گوئيا كم است
با كلبه با سياهي خود خو گرفته ام
ايمان من به پنجره يا نيست يا كم است
اي باد سينهسوخته ، آهستهتر بكوب
گرداب، سخت و تجربهءناخدا كم است
مائيم وشرمساري يك خوشه زندگي
نوبت اگرچه هست دراين آسيا، كم است
اي كوشش نشسته، بهجائي نميرسي
پايي برهنه ساز ، كه دست دعا كم است
ياايهاالخلوص ، دو دستم به دامنت
كاري بكن كه رابطهام با خدا كم است
غزل: کاظمی
منبع عکسها:
۱) روزنامه شرق
۲) روزنامه ایران





پنجم مهرماه سالروز شکست حصر آبادان گرامی باد




