|
براي عكاسي با دو همدل ديگر به جزيره مينو رفته بوديم . دو درخت سدر - كُنار- همآغوش يكديگر ، شانه به شانهي نخلي داده بودند و سايهساري وسيع و دلپذير داشتند . سدر ، در باور بوميان مناطق جنوب ايران حرمت و جايگاهي رفيع دارد كه قطعاً بخشي از آن بخاطر حديث پيامبر اكرم (ص) است كه ميفرمايد: « لعن الله قاطع سدره» از رحمت خداوند بدور باد آنكه درخت سدر را قطع كند.

البته در علّت اين فرمايش رسول اكرم(ص) رواياتي مختلف وجود دارد ولي بههرحال آنچه مسلم است ارزش و حرمت درخت سدر دركتابهاي آسماني از جمله قرآن كريم ، مورد تاكيد واقع شده است كه شرح مفصل آنرا ميتوانيد اینجا مطالعه نمائيد.
دوست همراه ما،از رزمندگاني بود كه زمان جنگ در همين جزيره جنگيده بود و از سرسبزي و انبوهي جزيره در زمان جنگ و قبل از آن ، آنقدر حكايت داشت كه شنونده را محو تصاوير ذهني ميكرد كه حالا ديگر وجود نداشتند . آتش سوزيها ، بيمبالاتيها و ... موجب شده تا جزيرهي سرسبز مينو ، اكنون فقط نشانههاي بسيار محدودي از سرسبزي و حيات بومي داشته باشد.
يكي از آن معدود نشانهها ، همين درختهاي بزرگِ در آغوشِ هم تنيده بود كه وقتي زير سايهي اين همآغوشيشان ميايستادي ، خنكاي دل انگيزي روح و جسمات را نوازش ميداد.

تاجائي كه روشنايي روز اجازه ميداد ، عكس گرفتيم و برگشتيم . اتفاقي شد كه حدوداً دو روز بعد دوباره با جمعي ديگر از دوستان ، مجدداً به جزيره آمديم و بعد از سرزدن به چند نقطه ، رانديم به سمت ميعادگاه درختانِ همآغوش .

آنچه ميديديم باور نميكرديم . گيج و گول و سرآسيمه ، دور درخت ميچرخيديم . چيزي در درون من و دوستي كه در سفر قبل همراهم و شاهد آن شكوه و زيبايي بود ، فرو ميريخت . آتش گرفته بوديم . صداي ارّه برقي ميآمد . جستجوگر بدنبال صدا رفتيم . يك وانت دو جوانك ، يك ارّه . يكي از آنها به سمت ما آمد . با توپ پُر . ادعا ميكرد اين خانهي خودشان است و اين درخت را پدرش كاشته است. دروغ ميگفت . که اگر راست هم گفته باشد ، عذري بدتر از گناه بود.

ظاهراً به زبان بومي سخن ميگفت اما من در چهرهاش ، او را متعلق و پايبند به هيچ چيز و هيچ كجا نديدم. دوست رزمنده پرسيد : زمان جنگ كجا بودي ؟ گفت كه در يكي از شهركهاي اطراف بوده است . دوست ما گفت : جوان ! روزي كه تو به دنيا آمدي ، من و امثال من اينجا بوديم تا با جان و خون و سلامتي خود ، نگذاريم ذرهاي از اين خاك ، پايمال چكمههاي كثيف اشغالگران شود . تا اين سبزي و آبادي و زندگي بماند براي آيندگاني كه يكيشان تو باشي .من توي همين جزيره شيميايي شدم و تا آخر عمر بايد زجر عوارض مسموميت باگازخردل را تحمل كنم . میراثداریات اینچنین است؟
جوانك ، سفسطه ميكرد و نميدانست ، كه ريشههاي هويت خود را بريده است . نميدانست كه تيشه بر ريشهي خود ميزند . نميدانست كه چوبها نه ، بلكه خودش و اصالتش را ميبرد تا بفروشد.
چند دقيقه بعد ، وقتي با خاطري آزرده از اينكه ايكاش ساعتي زودتر رسيده بوديم ، همان اطراف قدم ميزديم ، جوانك ، ارهاش را توي وانت انداخت و زد به چاك جاده . تنها يك درخت تناور آن اطراف باقيمانده بود. دوست رزمنده پيشنهاد كرد تا از آن نيز ، كه فعلاً جان سالم بهدر برده است ، عكس بگيريم . شايد ديگر نبينيماش ...
|