|
قرارمان ، سپيده دم جمعه بود . يكي از روزهاي مهرماه 87 ، روبروي سينمانفت آبادان. مابقي گروه از كوي ذوالفقاري به ما پيوستند .
«بابك» كه مرا دعوت كرد به اين ضيافت ، هيچ نپرسيدم از كم و كيف ماجرا . بايد به سمت جنوب آبادان ميرفتيم . جاده خسروآباد،روستاي شلحه . نهر «حيّر» .
منطقهء عمومي آبادان ، بهواسطه نوع خاكش كه حاصل آبرُفت است ، منطقهاي بسيار پربركت و بالقوه از حيث كشاورزي ، دامپروري و صنايع جانبي است . حضور تاريخي ايرانيان در اين ناحيه هزاران سال قدمت دارد . زيرا اين منطقه بر دهانهء اروند و گلوگاه خليج فارس واقع شده است و همواره براي حكومتها و امپراطوريها ، حائز اهميت بوده است .
مجاورت با دو رودخانهء آب شيرين ، به همراه عواملي كه پيشتر ذكر شد، درطول تاريخ مردم را به اين منطقه كشانده و ماندگاركردهاست . با ظهور قرن بيستم و تولد پالايشگاه و آبادانِ صنعتي ، نوعي ديگر از حيات و تمدن در اين منطقه تعريف شد . تمدني كه اگرچه نشانههايي ازتمدن سرزمينهاي مهاجران جوياي كار داشت ولي ريشههاي عميقي از فرهنگ بومي منطقهآبادان را پديدار ميساخت.

به نهر حيّر ميرسيم . منطقهاي بكر ، ساكن . ساكت . يكي از افراد گروه – آقاي ناصري- قافله سالار اين كشف و شهود ميشود . همهچيز راهمراه آورده است : آش براي صبحانه ، قهوه ، چاي و آبي خنك و گوارا با طعم گلاب كه بقول دوستي ، حقيقتا «ياحسين(ع)» دارد. همه چيز براي عاشق شدن مهياست .

كف كارگاه كوزهگري مينشينيم و ناصري با كلام عاشقانهاش مارا پيدا ميكند . عاقبت ، آنكه منتظرش بوديم نيز از راه ميرسد . چهرهاي صبور و آرام دارد كه درهنگام كار بسيار معصومانهتر نيز ميشود.مثل نگاه خالق به مخلوق ، دقيق ، نگران ، مهربان.
نميتواند فارسي صحبت كند . ناصري به عربي ميپرسد : نامت چيست : پاسخ ميدهد : « هوشنگ كوزهگر» .
ميپرسم: هوشنگ ؟ كوزهگر؟ زبان عربي؟!
او توضيح ميدهد و ناصري ترجمه ميكند كه جد اندر جد ، كوزهگر بوده و چندين و چند نسل پيش از كنگان – دراستان بوشهر- به اينجا مهاجرت كردهاند . تمام خاندانش به همين حرفه اشتغال داشتهاند و اين را ميتوان از چندين كورهء پخت سفالِ متروك در آن منطقه كه شايد قدمتشان به قرن برسد هم متوجه شد.

دركنار كارگاه ، كوزههاي قليان رج شدهاند كنار ديوار يا توي كارتن. ميگويد : قبلاً حُبّانه * و كاسه و خيلي چيزهاي ديگر ميساختيم ولي حالا.....فقط كوزهء قليان ، آنهم براي صدور به حاشيه خليجفارس .

اكبر، گِل ترقّهايهايي * را ميبيند كه از دستي ناشناس، از سر غيظي مبهم يا ميل تخريبي گنگ، به سمت ديوار كارگاه كوزهگري پرتاب شده اند .
ميپرسم : خودت اهل قليان كشيدن هستي ؟ ميگويد: ابداً .
گوشهء ديگر كارگاه مقدار زيادي گِل انباشته شده كه بعنوان ماده اوليّه استفاده ميشود. ميپرسم: باخاك همين منطقه گِل درست ميكني؟
ميگويد : نه ، با قايق به وسط بهمنشير ميروم و از كفِ بهمنشير ، اين گِلهاي زنده و شيرين را استخراج ميكنم . براي مقاومت بيشتر ، گُلني* نيز چاشني ملاط ميشود.تكهاي از گِل را جدا ميكنم و بو ميكشم . عليرغم تصوّرم نه تنها بوي لجن نميدهد بلكه عطر خاك زنده ، رايحهاي بسيار لطيف دارد.
درذهنم ميگذرد: خاك زنده، زندگيبخش است.

تكهاي گل را ميكَنَد وبرروي سكويي سيماني ورز ميدهد . آنگاه به پشت چرخ كوزهگري ميرود. اين چرخ ابتكاري از دوصفحه و يك محور آهني تشكيل شده است و بگونهاي ساخته شده كه هم بتوان آنرا به الكتروموتور وصل كرد و هم با گردش كف پا برسطح زيرين آن كار كند.چرخهاي قديمي امّا ، چوبي بودند .
كار عشق بالا ميگيرد . با حركت پاي استاد كوزهگر ، گِل بر صفحه به رقص درميآيد و در پيچ و تاب انگشتاني نوازشگر ، از شكلي به شمايلي و از هياتي به هيبتي درميآيد .

كوزهها كه خشك شدند ، نوبت پختن فراميرسد. كوره را استاد،بادستان خود برپا كرده است. اتاقكي سرپوشيده ، با طاق ضربي آجري ، با دريچهاي كه براي ورود و چيدن كوزهها روي هم استفاده ميشود و هنگام خروج و روشن كردن كوره ، با آجر و ملاط كاهگل بسته ميشود .

در ورودي كوره سوراخي تعبيه ميشود كه «دماسنج سفالي » در آن قرار ميگيرد. اين دماسنج درحقيقت قطعهءگلين ميلهاي شكلي است كه درون آن سوراخ قرار ميگيرد و همزمان با محتويات كوره ميپزد . كوزهگر از تغيير رنگ اين ميله سفالي به ميزان حرارت و مرحله پخت سفال پي ميبرد. درحقيقت ، اين دماسنج سفالي از اجداد «ترموكوپل»هاي صنعتي محسوب ميگردد.

وقتي پختن تمام شد، بسته به دماي محيط گاه تا سه روز طول ميكشد تا كوره سرد شود و بتوان محتويات آنرا خارج كرد.

درطي خروج كوزهها از كوره ، كنترل كيفيت چشمي صورت ميگيرد و آنها كه تغيير شكل دادهاند يا رنگشان غير طبيعي شده است همانجا دور انداخته ميشوند. كنار كورهءسفال ، تلي از كوزههاي شكسته است كه دست رد بر سينه شان خورده و حتي پس از تحمل رنج آتش ، مقبول نشده اند . دريايي از كوزههاي شكسته ، سوژههاي بكري براي دوربين هاي اكبر،جليل و من .

به سمت نهر راه ميافتيم . در راه ، به كورههاي قديميتر برميخوريم . كوچك ، بزرگ و با سقفهاي ريخته ناشي از جنگ يا باد و باران.

به «حيّر» ميرسيم . حركت آرام و زيرسطحي آب ، خشخش جانداراني پنهان در ميان نيزارها ، نخلهايي بكر و برافراشته ، آفتابي دلچسب و بوي زهم رطوبت رودخانه ، فضايي مسحور كننده و رازآلود بوجود ميآورد. بيجهت نيست كه نام اين نهر حيّر است . حيرت ، در تمام عناصر محيطي آنجا تكثيرشده است.

برميگرديم .
در انديشهء دريايي از زندگيام كه بزودي منتهي به مرگ ميشود.
چندين نسل عشق ، كه با خروج آخرين بازماندهء سفالگران بهمنشير، برباد ميشود.
چراغي از نشانهء روشن زندگي ، كه در طوفان عدم حمايتهاي عمومي خاموش ميشود.
اگر «لالجين همدان» سفال معروفي دارد ، دليلش همّت ، خواستن و عشق تكثير شدهء اهالي آن منطقه از كشور ، به حمايت از رمزگان و نشانههاي قومي و منطقهاي خودشان است.
كجايند آن نسلي كه آب خنك و صاف ، از حُبّانههايي خوردند كه بالغزش دستان هنرمند خاندان «كوزهگر» ساخته شده بودند؟
كجايند آن نسلهاي پياپي كه تنور نانپزيشان در همين كورهها پخته شد؟

بايد بيادبياوريم تا :
- مسئولان زيباسازي شهري ،خريد گلدانهاي مورد نيازشان را از همين حوالي و با قيمت بسيار ارزان انجام دهند، نه با هزار واسطه و از چندصدكيلومترآنطرفتر.
- كودكان و نوجوانان و جوانان اين شهر باسفالگري بعنوان يك تلاش سالم و موثر و ارزشمند و يك نشانهء تاريخي زيستبوم آشنا شوند. سفال بهمنشير رنگهايي بغايت روشن ومتنوع دارد . تا حدي كه نيازمند هيچ لعابي نيست.
- نمايشگاه و فروشگاهي دائمي و شايسته از قابليتهاي اين ظرفيت بالقوه منطقهاي در مركز شهر دائر گردد.
- چرخ اين كارگاه از گردش بازنايستد.
يادمان باشد ، هوشنگ كوزهگر ، آخرين بازماندهاست و ما مسئوليم كه در كارگاه كم فروغ و روبه خاموشي اش ، تنها كوزهء قليان ميسازد و نه گلدان ، جامدادي و ...

اگر روزي هواي گشتوگذار در اطراف آبادان به سرتان زد ، همان اول جادهء خسروآباد ، سراغ نهر «حيّر» را بگيريد . هوشنگ كوزهگر شما را پيدا خواهدكرد ، اگر به جستجويش برويد. شايدهم به شادي حضور و توجه شما ، براي هركدامتان يك يادگار كوچك سفالين بسازد .
پ.ن :
حبّانه : كوزهءاي بزرگ و سفالين كه پيشترها براي تصفيه و خنك نگهداشتن آب نوشيدني استفاده ميشد.
گِلترقهاي : تكهاي گِل كه حفرهاي دروسطش ايجاد كنند و هنگام پرتاب و اصابت به ديوار صداي ترقهميدهد. نوعي بازي كودكانه.
گُلني: گُلي كه بر سر شاخهي ني ميرويد و مثل قاصدك با باد پراكنده ميشود .
لینک مرتبط : سفال بهمنشیر (1)
|