
همين فشردگي زماني باعث ميشود تا عكاس ايراني سريع تر تصميم بگيرد و شتابزدهتر عمل كند. هرچه به كانون حوادث نزديكتر باشي ، زمانِ تحليلِ شرايط عكاسي كمتر ميشود و تو ناگزيري كه هرچه زودتر تكليفت را با موقعيتي كه پيش آمده روشن كني و تا آنجا كه ميتواني ، بيشتر و سريعتر دكمه شاتر را بفشاري .
حتي اگر بپذيريم كه عكس ، ساحتياست كه مرگ را بياعتبار ميكند و لحظه را براي هميشه جاودانه ميسازد ، بايد براي اين عكس ، حسابي جداگانه بازكرد.
چه فرقي ميكند كه عكاس چه كسي بوده است؟ مهرزاد ، عليرضا ، صفر ، جاسم و يا...
آنچه شاهكارعكاس است و تا ابد در اين عكس جاودان شده است ، نمايش جنايتي بنام کشتارمردم بی دفاع غیرنظامی است كه هيچ قلمي ياراي نوشتن آن را ندارد . قبرستان آبادان ، سال 59، قبري كوچك ، بی نام و نشان ، غريبانه ، با يادداشتي كه شخصي گمنام ، از سر تعهد به مفهوم انسانيت بر آن بجاي گذاشته است :
«بچه 3ساله پيراهن قرمز – دعا همراه با سنجاق روي سينه نصب شده – 12/7/59 » همين .
مهم نيست كه اين كودك در بمباران احمدآباد كشته شده است يا شطيط يا اميري يا ذوالفقاري . مهم نيست كه اصلا از خانوادهاش كسي زنده مانده باشد تا اين نوشته هاي شتابزده به دردش بخورد . مهم نيست كه اين كودك ، نورچشم و دردانهء چه كسي بوده است و به كدامين گناه اين چنين مظلومانه درخاك و خون كشيده شده است . مهم نيست كودكي با دعاي سنجاق شده برسينه ، بلاگردان كدام كودك ديگر شده باشد...
مهم اين است ، كه عكاس – هركه باشد – از اين شاهكار خود ، دلتنگي و نفرتي ابدي دارد .
تلخي ازاين بيشتر؟...

عکاس : ؟

در یک خانه نزدیک گمرک - آبادان - ۱۹ سال پس از جنگ
ABADAN - 19 years after war
روزي كه يادگرفتي دقيق شوي ، مي تواني تصاوير را درذهنت يا روي فيلم ثبت كني. هيچ تفاوتي بين آن دو نيست.
«پل مارتين لستر»

کوی آریا
يكي بود يكّي نِبود
زير گُمبدِ كبود
يه شهري بود شهرِ نبود
يه نخلي داش نخلِ نبود
يه شطّي داش شطّ ِ نبود
يه اسمي بود اسمِ نِبود
مونُ تو بچّه بوديم
اسير يه قصّه بوديم
*
سلام عِليكاشون خوشَك
وِردِ دلاشون مِتِلَك
عكساشون سيا سفيد
قفلِ دلاشون بي كليد
كوچهي خونهْ خونهْ شون
نِنِه ها تو سيني شون
برنجِ دونهْ دونه شون
لِنگهي ظهر و بِچه هاي وِلشون
كينه نِبود تو بازي يايِ دِلشون
چه آفتابايي داشتن
چه مهتابايي داشتن
ئو روزا ئي شهر ما
رو زِمين تيكه نِداش
آدماش قاطي بودن
هيجّا مِثِشْ
كوچهي چِل تيكّه نِداش
مَردُمونِ دلِ تنگ
بقچه هاشون كولِشون
عشقشون ئي طرفا
شهرِ بي خيالِ نام
شهرِ بي خيالِ ننگ
حلقه تو گوششون نِبود
كِنيز تو شهرشون نبود
«حسون» سياه بنده نِبود
صورت بي خنده نِبود
مو نشستم لبِ آب
تو چِشُم ، موجاي خواب
يكي فايز ميخونه تويدلم
بُخدا مو مال ئي آب و گِلُم
وَختي كه بختك نِبود
روپُشت بون خار نِبود
دور و برُم تار نِبود
پِليتا زَنگي نِبودن
آجُرا سنگي نِبودن
قِضا بِلا دور بود
چِشم حسود كور بود
*
لِنجامون ماهي شدن
كنارِشط مُردن
شطّ ِ نقاشي شد و
نقاشيا ميموندن
كُكام ميگه
«كاكا يوسف» كه پِريد
صداشِ هيشكَس نِشِنيد
بارون بود
صاعقه زد سوزوندِش
پِرنده بود پِروندش
خاكِستِرش ارثيه مون
عطرِهواي قصّه مون
خواب ديده بود بِد اومِده
اوني كه ميخواس نِيومده
*
دِلُم تركش و تيربار
دِلُم زخماي ديوار
دِلُم پِلاك و باروت
دِلُم تابوت و تابوت
*
لِيناي شهرِبي چراغمون كور
غلوهامون گُم و گور
قبرامون دود و بُخور
همه از هم ديگه دور
خاطرهي تُمبك و تار و تنبور
دنيا داغون شدهبود
دلِ خداي آسمون
خون شده بود
*
اونايي كه نبودين
اونايي كه بودين و هيچِ نديدين
اونايي كه بچّه بودن ، مرد شدن
تو چلچراغِ شب جنگ
شهيد شبگرد شدن
شب، شبِ بي ستاره بود
ماه اگه بود ، خاطره بود
خاكبازا خونباز شدن
تو بازي سرباز شدن
بازي ديگه بازي نِبود
صدا، صدا سازي نِبود
تير بود و تفنگييا
صدا، صداي جنگييا
سيماي خاردار نِديدن
گُلاي خاردار نِچيدن
چِفيه و گوني نِديدن
سنگرِ خوني نِديدن
چشاي شيميايي مون
پيشوني بندِ پارهمون
دوتا پاي شكسته
تو بِغِلِ يه جُف پوتينِ خَسِّه
برقِ سرنيزه و چاقو توي شب
قمقمه هاي زخميِ پهلوونايِ تشنه لب
هيشكي «ممّد» نميشه
تو سينهي غربتيا شير نميشه
لباسِ گِل گِلي مون
تِناي گُل گُلي مون
اسباي بي سِوارمون
قربونِ روزگارمون
قربونِ روزگارمون
مو نشستم لبِ آب
تو چِشُم ، موجاي خواب
يكي فايز ميخونه تويدلم
بُخدا مو مال ئي آب و گِلُم
*
ويرونَت ، آباديِ مو
غُصّهي تو ، شاديِ مو
بَندايِ سبزِ دسِتتُم
رِفيقِ روزِ سختِتُم
قِضا بِلا گردونِت ميشُم
دنيا رو وِيلونِت ميشُم
خودُم رو دوش ميارُمِت
سنگْ رو سنگْ ميزارُمِت
ماه ميشُم برا شِبِت
آفتابِ اوِّلِ صُبِت
صداي فِيدوسِت ميشُم
آب ميشُم ، رودِت ميشُم
سُرخ ميشُم خونِت ميشُم
باد ميشُم ، هواي شرجيا ميشُم
لنج ميشُم
ماهي ميشُم
نخل ميشُم
فِنس ميشُم
دور و برت ميگردُم
دِخيلِتُم بِبَندُم
نُقل ميشُم
نِبات ميشُم
لباسِ عيدييات ميشُم
خونه ميشُم كوچه ميشُم
پير ميشُم جِوون ميشُم بِچّه ميشُم
عمو عمو يادگاري
تو تنها يادگاري
*
ويرونَت آباديِ مو
غصهي تو شاديِمو
مو نشستم لبِ آب
تو چِشُم ، موجاي خواب
يكي فايز ميخونه تويدلم
بُخدا مو مال ئي آب و گِلُم
شعر: ولد زن (کورش کرم پور) - صادره ازآبادان - نشرنگیما۱۳۸۳
عكس : همشهري آرش

اروندکنار - منطقه عملیاتی والفجر 8 - ۱۳۸۵
Arvand borderline - Abadan - 2007
امروز صبح یک ایمیل داشتم :
سلام، قولاً من رب رحیم ...
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگ شمعدانی رنگ می زد، آه
اکنون زنی تنهاست …
اکنون زنی تنهاست… (فروغ فرخزاد)
وبلاگ شما را بر حسب اتفاق دیدم و خوشحال شدم ... پر از شعف ... اشک آمد در چشمانم .... جایی هست که عکسهای شهر من را در آن قرارداده اند و آدمهایی هنوز از آن حرف میزنند...آبادان هنوز زنده است ... هر چند :
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر ... من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
درست است که ایران نیستم ... اما آبادانیام ... با عینک Ray Ban و شلوار جین یا بدون آن ... بدون لاف در گفتارم و ... من هم نان و نمک پالایشگاه را خوردهام ... بندرگاه را هم دوست دارم ... خوشحالم که هستید ... شا دباشید ... شاید وقتی باشد برای آمدن ... شاید وقتی باشد برای گفتن ... شاید وقتی باشد برای دیدار ... تابستان گذشته، آمدم ایران و سفری کردم به اهواز ... برگشت را از مسیر آبادان گرفتم ... تنهاچیزی که دیدم، شهری بود از ورای اشک ... دیوارهایی از پشت اشک ... و آه ... همانگونه که الان هستم ... این دمدمه صبح زمستانی و سرد در کانادا ... که برای شما مینویسم .
شاد زی ... پایدار و برقرار ... اگر فیدوس شنیدید یاد کنید از ما!!!
هومن / واترلو – آنتاریو - کانادا
حافظه ام را مرور کردم ...هومن ؟ كجا ديدمش ؟ چقدر آشناست ؟...يادم آمد : سمينار لايه هاي امنيتي شبكه و VOIP - شبكه WiMAX استان خوزستان ، دكتر هومن صادقي كاجي . چقدر ذوق كرده بودم از اطلاعاتش و از سخت كوشي اش . وقتي خود را اينچنين معرفي كرد: دكتر هومن صادقي كاجي و آباداني متولد 1356 هستم 0 خوزستانيهاي حاضر در همايش يكصدا و بي اختيار دست زدند و كارشناسان ديگر مانده بودند كه «اينها چهشان شد يهو؟!» تنها طراح و مجري شبكه گسترده WiMAX بود . اين تصوير يك معرفي ساده از اين تكنولوژي را به شما ارائه ميدهد و مثال سادهاش هم ايناست كه شما در اتوموبيلتان با استفاده از كامپيوتر لپتاپ به صورت بيسيم به كامپيوترخانگيتان در منزل با سرعت و امنيت بالا متصل شويد و يك تراكموسيقي از هارد روي كامپيوتر منزل به لپ تاپتان دانلود كنيد.
حضورش را در ميان همشهريان مغتنم مي شماريم و به همراهياش افتخار ميكنيم .

کشتی ایرانی غرق شده در روزهای آغازین جنگ تحمیلی
خط القعر اروند رود - ساحل عراق
-
از دکتر احمدنیا پرسیدم : نسبت تربيت نسل جديد با اهميت مقوله خرافه زدايي از واقعیتها چيست؟ پاسخ مرا ارجاع داد به کتاب " ده پرسش از دیدگاه جامعهشناسی" جوئل شارون :
علوم انسانی باید "آزادی بخش " باشد .
آموزش دانشگاهی باید آزادیبخش باشد؛ باید به فرد کمک کند از طریق شناخت زندانی که در آن اسیر است از بند اسارت بگریزد. ما باید ادبیات بخوانیم، هنر را درک کنیم، و زیستشناسی و جامعهشناسی را مطالعه کنیم تا از آنچه توجیهگران جامعهی موجود میخواهند ما بدانیم رها شویم و به سطحی برسیم که بتوانیم واقعیت را به شیوهای دقیقتر و بیغرضانهتر مشاهده کنیم.
سرانجام، جامعهشناسی شاید بیشترین توان بالقوه را برای رهایی و آزادی در دنیای علم دارد: در بهترین حالت، باعث میشود افراد با اندیشهها، کنشها و هستیشان روبهرو شوند.
هدف جامعه شناسی واداشتن افراد به درک ماهیت فرهنگ و دانستن این که باورهای آنها نتیجهی فرهنگشان است.
واداشتن آنها به درک این که در جامعهای زاده شدهاند که تاریخی طولانی دارد، که آنها در آن جامعه ردهبندی شدهاند و نقشهایی به آنان داده شده است و این که سرانجام به آنها گفته میشود که چه کسی هستند، به چه بیندیشند و چگونه رفتار کنند.
واداشتن آنها به فهمیدن این که نهادهایی را که از آنها پیروی میکنند و معمولاً آنها را میپذیرند تنها شیوههای کارکرد جامعه نیستند- که همیشه شیوههای جانشین دیگری وجود دارند.
فهماندن این مطلب به آنها که کسانی را که بیمار، بد یا تبهکار میدانند اغلب فقط متفاوت با دیگران هستند. واداشتن آنها به درک اینکه کسانی را که دوست ندارند یا از آنها بیزارند اغلب محصول شرایط اجتماعیای هستند که باید آنها را به شیوهای دقیقتر و عینیتر درک کرد
- امشب ، مقالاتي از محسن مخملباف مي خواندم. جمله ای خواندم كه زماني در جُنگ سوره نوشته بود:
«قصهنويسان بايد بدانند كه سكس و سياست دو عنصر تكنيكي براي پرداخت محتوا نيستند و واقعا اگر كسي هنري ندارد بايد پاي از كفش هنر بيرون كشد.» .
سالها بعد ، او «بایکوت» ، «عروسی خوبان» «نوبت عاشقی» «شبهای زاینده رود» «بودا...» «سکس و فلسفه» و «مورچه ها» را ساخت.
قابل تامل بود.

شاهرخ عزیز راجع کلیسای ارامنه آبادان تاريخچه و عكس درج كرده است . لازم ديدم اين عكس را بعنوان مكمل پست شاهرخ و شاهد زنده بخشي از تاريخ اين كليسا ثبت كنم . اين عكس براي من تنها ياد آور مفهوم «ادیان توحیدی» است . محل تلاقی همه آراء و احکامی که بعنوان «دین» تدوین شده اند و هدف همه آنها عروج به سمت حقیقت است . همگرایی زيبايي که در این عکس بین اسلام و مسیحیت در مقابل ظلم و تجاوز و کشتار مردمان بی دفاع ، بوجود آمده است نمی تواند از سر اتفاق باشد. دفاعي ابتدايي در مقابل تجاوزي سازماندهي شده .
بنايي كه اين افراد در كنار آن عكس يادگاري گرفته اند يادمان قتل عام مردم بيدفاع ارمن توسط دولت عثماني در سال ۱۹۱۵ ميلادي است . و عكسي كه تو مي بيني يادمان قتل عام مردم بيدفاع آبادان توسط رژيم بعث عراق در سال ۱۳۵۹ شمسي است .
لباسهایی که از فرط گشادی به تن صاحب کم سالشان زار می زنند ، تكيه دادن كودك سمت چپ به بغل دستي اش كه اوج نياز به حمايت در اين سن را نشان مي دهد، نوجوان وسطي كه دستش را مثل يك سردار فاتح در جيبش كرده و با انگشتان دست ديگر علامت پيروزي را نشان مي دهد، ديگري كه زبانش را به شوخي بيرون آورده و تمام هيمنه نظامي عكس را بهم ريخته و در آن شرايط بمباران و نبرد خانه به خانه مرگ و زندگي را به سخره گرفته است ، مندرس بودن پوتين و كفشهاي گلي افرد ديگر ، همه نشان از تحميل شدن جنگ به مردمی بيدفاع دارند . مردمی که جنگي نبودند و جنگ زده شدند . مردمي كه مظلومانه از خاک و خانواده شان دفاع کردند و غریبانه در خون غلطیدند.
اين عكس را به خاطر بسپاريد.
با يكي از همشهري ها آشنا شويد :
که ادامهء بیقراری های من و هانی است ...

آبادان در جنگ - دهه ۶۰
پ.ن : داشتم براي عكاسي از مراسم محرم خودم را جمعوجور ميكردم. آخرين پست پاپتي بمناسبت محرم 85 مرا وادار كرد كه شما را بهديدن اين عكس دعوت كنم. شاهدي از روزهاي سخت مقاومت .
حالا شايدآن پدربزرگ ديگر نباشد وشايد كودكانيكه سرنوشت ، سنگر وصداي انفجار و بوي خون را بجاي مهدكودك و شعرهاي كودكانه برايشان انتخاب كرد ، حالا جواناني برومند شده باشند .
آباداني، با جنگخانهبهخانهء نابرابر آشناست.
و چه آشنايي تلخي .
آيا تلخيها تكرارخواهند شد؟
مباد
مباد
با اینهمه
ماندهايم
پايبند اين خاك مقدس ...

برای نسلی که جنگ «جان» آنها را گرفت
برای نسلی که جنگ «سلامتی» آنها را گرفت
برای نسلی که جنگ «آرزوهای» آنها را گرفت
برای نسلی که جنگ «عزیزان» آنها را گرفت
برای نسلی که جنگ همه «خاطرات» آنها را گرفت ...
* : به پاس قدردانی از قهرمانان روزهای سخت که میراث این مرزپرگهر را باجان پاسداری کردند.دیدم لازم است راجع به تصورخودم ازاین نسل چند جمله ای هم بنویسم . با این توصیف مفهوم «جانباز» از قالب مرسوم خارج می شود و دامنه ای بزرگتر می یابد.

دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش...

ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنك ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينكار
ليك بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس ...
* آخر شاهنامه-مهدی اخوان ثالث
* از روبروی حسینیه شیخ کاظم می گذشتم. کوچه ای روبروی اروند ونوار مرزی.دست به دوربین شدم که نتیجه اش شد این و چند عکس دیگر که درآینده خواهید دید.



پنجم مهرماه سالروز شکست حصر آبادان گرامی باد




آبادان- مهرماه ۱۳۵۹ - شروع جنگ تحميلي
بمباران تاسيسات ومخازن نفتي
1980 - IRAN_IRAQ War
ABADAN - Bombarded oil equipment

سنگ مزار یادبود شهدای سینما رکس

یک از هزاران...

مخازن نفتي بمباران شده - تانک فارم - آبادان
Bombarded Tank farm Area
روزي روزگاري اينجا قلب تپنده نفت ايران بود. فرآورده هاي نفتي بوسيله لوله از پالايشگاه به اين نقطه پمپاژ و در دهها مخزن عظيم باكاربري هاي مختلف انبار و توسط نفتكش ها به همه دنيا صادر ميشدند. در اولين روزهاي جنگ ميلياردها ليتر فرآورده دراثر بمبارانهاي دشمن سوخت .بگونه اي كه دود و گازهاي سمي حاصل ازآن تا ماهها آسمان منطقه را فراگرفت . دهها نفر شهيد و صدها زخمي ،ستونهاي آتش و دود و انفجارهاي مهيب و ... بخشي از خاطراتي است كه درحافظه مخازن زنگ زده و منفجرشده تانك فارم ميتوان جستجو كرد.
گالری جدیدعکس در کارگاه با عنوان " خرمشهر 18 سال پس از جنگ " شامل 32 عکس از عکسهایی است که در سفر گروهی به خرمشهر عکاسی شده. این سفر به همت انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس تدارک دیده شده بود. عکسهای این سفر برای آگاهی بیشتر مسئولین از وضعیت فعلی خرمشهر برای ایشان به نمایش درآمده و یا ارسال شده است.
سفرهای گروهی از فعالیتهای جنبی انجمن است. مقصد این سفرها عمدتا جبهههای سابق جنگ ایران و عراق است. برای این سفرها علاوه بر عکاسانی که در دوران جنگ فعال بودند از عکاسان دیگر اعم از پیشکسوت یا جوان نیز دعوت میشود. هدف اصلی این سفرها بررسی مسائل و عکاسی از مشکلات باقی مانده از زمان جنگ است.عکاسانی که دعوت میشوند در صورت تمایل می توانند از موضوعات دیگر از جمله طبیعت ِ مناطق و مراسم و آیین و رسوم اهالی نیز عکاسی کنند.
نخستین سفر از سفرهای انجام شده به خرمشهر بود.
عکاسانی که عکسهاشان در گالری گروهی به نمایش در آمده ( به ترتیب نمایش آثار)عبارتند از: امیرعلی جوادیان،مجتبی آقایی،محمود بدرفر، اباصلت بیات، حسن غفاری،احمد نصیرپور، محمد حسین حیدری،حسن سربخشیان،سید عباس میرهاشمی،سعید صادقی،ابراهیم صافی،فرهاد سلیمانی و جاسم غضبانپور.
You know sometimes we have to accept the time's changing.
During the war we got back years and years from others, though other cities along with the new politician rules of revolution progressed themselves more and more.
So today maybe a green city with a huge refinary and industrial life, add on good markets, great shops & gardenful yards is not such a strange dream for َAll, but about 50 years ago it was completely a dream in Iran.
Abadan though was a gate to enter industrial civilization and new urbanism in our country but now we all known about these concepts and also Abadan as a symbol is ruined. In this conditions we have no choice excepts rely on our customs and local traditions to prevent from social destruction and save our native culture.OK... it's time to forget the pains...let's dance Bandari and sing good songs about VIVA Abadan.
متن : امين اتمان زاده
گورستان آبادان - قطعه شهدا
سينما متروپل - آبادان - ۱۳۸۵
Metropol cinema - ABADAN - 2006
آبادان - بوارده جنوبی
South BOWARDAH - ABADAN



