اگر اهل صبح باشی و لذت سحرخيزي را بر شيريني خواب صبحگاهي ترجيح دهي ، دلت ميخواهد نرمنرمك بيايي بيرون از خانه و پياده براني به سمت شط و بوي ماهي و صداي فيدوس. توي اميري كه ميپيچي، بوي آشناي آش آبادان ، مشامت را قلقلک ميدهد و دلضعفهء اول صبحت را جريتر ميكند . مثل همان كارتونهاي قديمي راستِ دماغت را ميگيري و ميروي تا آش فروشيمقدم.

به چندنسل آش دادهباشد خوب است؟ صفاي سفرهء صبحانهء فقير و غني اين شهر . عليالخصوص كه نمك و فلفل سياه و قرمز و ليمو و نان گرم روي ميز، هي چشمك بزنند و اطوار بيايند برايت !
يكي با دوچرخهاش ميآيد براي آش ، ديگري پياده ، آن ديگر با ماشين گرانقيمت . سهمِ آن فقيري كه هر روز ميآيد و بيصدا مقررياش را ميگيرد و ميرود هم محفوظ . چقدر بركت دارد اين نعمت، خدا !

اگر اهل صبح باشی و لذت سحرخيزي را بر شيريني خواب صبحگاهي ترجيح دهي ، خيلي چيزها ميبيني كه ديگران از لذت ديدنشان محرومند.
