
از خودت كه بيرون بزني، بنبست غرور را كه رد كني، به يك دوراهي ميرسي كه يكطرفش ميرود به لين يك احمدآباد آبادان .
آنجا همه چيز به « صفا » ختم ميشود. صفايش هم درهمان شلوغي و بهم ريختگي و تنه زدنها و معذرت نخواستنها و قيمت كردنها و نخريدنها و «كيف دس » شنيدنها و بوي درهمِ ترشي و سبزي و دواي عطاري و برنج و خرما و صابون و ميوه است.
«صفا» ئي كه نه جنگ بر او كاري شد و نه برجهاي بيصفاي «اميري» حريف آن ميشوند. مگرميشود توي آن برجهاي ديلاق كه هزار چشم جاندار و بيجان تورا ميپايند ، سرپا ايستاد و ....ساموسه خورد؟!
ولي اينجا ميشود آب فلفل را ول بدهي روي پاكورهات و يك لقمهاش كني. ميشود يكي از سه راس مثلث خوشمزهء ساموسه را گاز بزني و چنان آب فلفل ناب ببندي به نافش كه از دو راس ديگرش بزند بيرون و بي نگراني از هزار چشم جاندار و بيجان ، داغ داغ و به ضربِ نوشابهء تگري بفرستياش توي خندق بلا . به چقدر؟ صد تومن . تهِ تهش سيصد تومن.
ها؟ هنوز درگير كلاسي ؟
ئي كلاست مونه كُشت خو...!
راستي ، تو نميداني سمت ديگر اين دوراهي به كجا ميرود؟
