
بخشي از رازهای ناگفته جنگ را كه بخواني ، درمييابي كه در جنوبي ترين حاشيه غربي اين سرزمين اهورايي دژي زخمي اما استوار بنام آبادان قراردارد كه انگار بر پيشانياش نوشتهاند كه لحظهاي آرام و قرار ممنوع است.
آن جانور معدوم كه عمري به ضلالت رفت و آخر به ذلالت افتاد ، آنچنان سوداي خام فتح قادسيه داشت كه فتح خوزستان و پيشروي تا بهبهان و مسجدسليمان ، نقشه چندروزهاش بود. نقشهاي كه استعمارگران سالها قبل قراول و يساولش را چيدهبودند.
آن معدوم ، نه خانه و كاشانه ، نه دوست و برادر ، كه همه خاطرات ما را از ما گرفت . آيا با گوش خود نشنيدند آنهايي كه فدائيش بودند - بالروح و بالدم - آن هنگام كه در خانه خودش با جملهء «...الي جهنم» بدرقه شد ، آويزان از طناب دار انتقام صدها هزار بيگناه ؟
آه
آبادان ، آبادان ، آبادان ...
عجايب خلقتي هستي تو . خاكت دامن ميگيرد و هوايت فرزندان دلسوخته ات را می آزارد!
19 سال ميگذرد از روزهايي كه چشمانمان برق ميزد از روشن شدن چراغ يكي خانهء ديگر ،كه اهالي اش از کوچ اجباری دردمندانه ای بازگشته بودند به اميد آبادانيات.
وقتي كه هاتف غيب ندا درداد: « حصرآبادان بايد شكسته شود» ، فرزندانت بنام نامي امام غريب(ع) دل به درياي خون زدند و حماسه ثامن الائمه را آفريدند و تو را به آغوش وطن بازگرداندند.
همان مردمان بيادعايي، كه در تمام اين 19 سال زخمهايت را التيام بخشيدند و دردهايت را تسكين دادند .
همان تردامنانی كه نه پروای باران دارند نه نسبتی با «آب ندیده ها و آبی شده ها» یا «مردان خیابانی» شعر علیرضا قزوه .ولی رسم وآئين فرزندان تو نيست كه صدای شكايتشان سوي بيگانه رسد در اين فضاي بيدروپيكر مجازي.
سخن کوتاه،
عكسهاي تلخ ، نوش چشم و جان عكاس.
جان را تلخ نمي كنم در اين شب مبارك، كه شب پيروزي است.
اما ،
حيف از آن زخمها كه بر تن و جان تو و فرزندانت نشست
اگر بهايشان كمتر از آبادي و شادي و برقراري تو و مردم صبورت باشد
حيف از آن زخمها...